نمایش پستها با برچسب شخصیت ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شخصیت ها. نمایش همه پستها
این کثافت را می گذارم برای نفر بعدی!
هميشه به ما يادآور شده اند كه غربي ها با ما فاصله ي زيادي دارند اما خوب جاي شكرش باقي است كه بوش هم كتابش را منتشر كرد و ما هم فهميديم كه ، نه بابا غربي ها هم مثل ما ! خودشان انتخاب مي كنند و باز هم مثل ما ! انتخابشان هم دقيق و بجا است! منبعد نريد جار بزنيد ما جهان اول هستيم و شما عقب مونده ايد و از اين حرفها ! نه ، ما همه مون مثل هم هستيم ! البته زمانى كه قدرت به ميان نيامده باشد! زماني كه خودمان حق انتخاب داشته باشيم، موقعى كه از ريز ترين اصل هاى دموكراسى بهره مند باشيم.
***
نوشته روبرويتان را آفتاب منتشر كرده كه بخش خاطرات "جورج بوش" را آورده ام.
***
در آخرین روزهای ریاست جمهوری ام به طور جدی به نوشتن کتاب خاطرات فکر کردم. «کارل روو» پیشنهاد داد که از یک نویسنده پشت پرده استفاده کنم تا جملات مناسب را به کار ببرد و من هم بتوانم روی لحظات مهم دوران زمامداری ام متمرکز بشوم و بتوانم آنها را طوری بازگو کنم که به نفع خودم تمام شود. بنابراین آنچه درپی می آید گزیده ای از لحظات وجدآمیزی است که به یاد آورده ام. ترک کردن الکل سخت ترین تصمیم زندگی ام بود. نزدیکانم از من می خواستند که به نوشیدن الکل ادامه بدهم. آنها با صدای بلند به من می گفتند: "به کاری که می کنی خوب فکر کن، جورج! اگر تو نوشیدن را کنار بگذاری، همچنان به ریاست جمهوری ات ادامه می دهی و زندگی آدم های بی شماری را نابود می کنی. به همه ماها یک لطفی کن و به مستی ات ادامه بده." ولی من خوشحالم امروزه کسانی که زندگی شان نابود شده فقط سربازان ارتش آمریکا هستند که از افغانستان برگشته اند.
وقتی پدرم مرا به مقام فرمانداری تگزاس منصوب کرد، بی نهایت به خودم می بالیدم. در طول سال هایی که فرماندار بودم برای تکاورهای تگزاس زمین بازی بیس بال درست کردم و آمار زندانیان دچار ناراحتی روانی را به ثبت رساندم. من اصلا در آرزوی رسیدن به مقام های بالاترنبودم تا اینکه خدا به من گفت که وظیفه دارم به کشورم خدمت کنم.
گفتم: "ولی پدر، من اصلا نمی دانم چه کار دارم می کنم."
گفت:"تو دقیقا به همین دلیل آدم مناسب برای پست ریاست جمهوری آمریکا هستی. دهانت را بسته نگه دار و دوستان مرا در مشاغل و پست های مهم منصوب کن آن وقت هیچ مشکلی نخواهی داشت."
گفتم: " اگر در انتخابات پیروز نشدیم چی؟"گفت: "برادرت «جب» می تواند کارها را فل فور درست کند."
من حس طنز خیلی قوی ای دارم، و سعی کردم درمورد حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ یک جوک تعریف کنم. با فروریختن برج های دوقلو مطمئن شدم که به کشور ما حمله شده است. فقط نمی دانستم حمله کننده کیست. داشتم غبار جنگ را تجربه می کردم.
کاندالیزا رایس گفت: "کار گروه القاعده است."
من پرسیدم: "ربطی هم به ال گور دارد؟"
رایس سرش را تکان داد. من قبلا هرگز نشنیده بودم که تروریست های مسلمان به منفجر کردن علاقه داشته باشند، ولی از آن موقع(۱۱ سپتامبر) فراموش شان نکرده ام. من همان موقع از تلویزیون گفتم: "تروریسم بر ضد ملت ما دوام نخواهد آورد. و با آنهایی که خوب متوجه منظور من نشده اند جور دیگری صحبت می کنم: به [...] [...]ها اردنگی خواهیم زد."اولین کسی که به من تلفن زد، «تونی بلر» نخست وزیر انگلیس بود: "جورج! خیالت راحت باشد که بریتانیا تمام مسیر را با تو همراه است. در ضمن، من عاشق آن شلوار لی و چکمه های کابویی ات هستم." من این حمایت او را که به هیچ وجه بی معنی نبود، تحسین می کنم. توی بلر در سال های بعد همچنان یکی از وفادارترین سگ های ملوس آمریکا بوده و مردم نباید با او اینقدر وحشیانه رفتار کنند.
خیلی زود مشخص شد که رفتن به افغانستان و به قدرت رساندن یک دولت فاسد برای مبارزه با تروریسم کافی نبوده. می بایست به عراقستان حمله می کردیم. مردم از من انتقاد کرده اند که چرا به سازمان «سیا» اجازه دادم شکنجه با آب را مجاز بشمارد. خب، اجازه بدهید همین جا بگویم اطلاعاتی که از طریق شکنجه با آب به دست آمد از چندین حمله به آمریکا پیشگیری کرد، هرچند متأسفانه خود حمله به عراقستان کار اشتباهی بود. تا حدودی متأسفم که اطلاعات ما درمورد سلاح های کشتار جمعی عراقستان کاملا اشتباه بوده است.
وقتی فکر می کنم، بابت اینکه مأموریت عراقستان را "انجام شده" خواندم، احساس تأسف می کنم چون این کشور دچار هرج و مرج و اغتشاش شد، ولی درعین حال افتخار می کنم که توانستم دموکراسی و ارزش های مسیحیت را به آن بخش از دنیا ببرم، و اگر اشتباهی هم رخ داده باشد، یقینا ازسوی دیگران بوده. اجازه بدهید در اینجا به وضوح بگویم كه من به طور جدی به گسترش «جهاد آزادی» در ایرانستان و سوریه و فرانسه فكر می كردم.
دردناک ترین لحظه دوران ریاست جمهوری من آن موقع بود که وقتی پس از «توفان کاترینا» سیاهپوستان را به دست تقدیر سپردم، مرا نژادپرست خواندند. چیزی نمی توانست فراتر از حقیقت باشد. دلیل اینکه من برای سیاهپوست ها تقریبا هیچ کاری انجام ندادم؛ این بود که آنها فقیر بودند و در انتخابات ریاست جمهوری هم به دموکرات ها رأی داده بودند. من هم دقیقا مثل دیگران از حرص و طمع بخش مالی که اقتصاد آمریکا را به زانو درآورد، شوکه شدم. در اینجا صراحتا می گویم که دوستان پدرم هرگز به من نگفتند که فقدان کامل قوانین مالی و معافیت مالیاتی برای ثروتمندان، فاجعه آمیز خواهد بود.
خدای من! ظاهرا دیگر جا کم آورده ام و نمی توانم از نقش مؤثر خودم در گرم شدن جهان، بگویم، ولی وقتی برای آخرین بار داشتم از «کاخ سفید» بیرون می رفتم، سگ کوچولویم «بارنی» روی چمن های محوطه آنجا کثافت کرد. زانو زدم تا آنجا را که سگم کثیف کرده بود، تمیز کنم، ولی با خودم فکر کردم: "گندش بزنند! این کثافت را می گذارم برای نفر بعدی!"
جان کریس/ گاردین/ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۰ / مترجم: فرشید عطایی
***
نوشته روبرويتان را آفتاب منتشر كرده كه بخش خاطرات "جورج بوش" را آورده ام.
***
در آخرین روزهای ریاست جمهوری ام به طور جدی به نوشتن کتاب خاطرات فکر کردم. «کارل روو» پیشنهاد داد که از یک نویسنده پشت پرده استفاده کنم تا جملات مناسب را به کار ببرد و من هم بتوانم روی لحظات مهم دوران زمامداری ام متمرکز بشوم و بتوانم آنها را طوری بازگو کنم که به نفع خودم تمام شود. بنابراین آنچه درپی می آید گزیده ای از لحظات وجدآمیزی است که به یاد آورده ام. ترک کردن الکل سخت ترین تصمیم زندگی ام بود. نزدیکانم از من می خواستند که به نوشیدن الکل ادامه بدهم. آنها با صدای بلند به من می گفتند: "به کاری که می کنی خوب فکر کن، جورج! اگر تو نوشیدن را کنار بگذاری، همچنان به ریاست جمهوری ات ادامه می دهی و زندگی آدم های بی شماری را نابود می کنی. به همه ماها یک لطفی کن و به مستی ات ادامه بده." ولی من خوشحالم امروزه کسانی که زندگی شان نابود شده فقط سربازان ارتش آمریکا هستند که از افغانستان برگشته اند.
وقتی پدرم مرا به مقام فرمانداری تگزاس منصوب کرد، بی نهایت به خودم می بالیدم. در طول سال هایی که فرماندار بودم برای تکاورهای تگزاس زمین بازی بیس بال درست کردم و آمار زندانیان دچار ناراحتی روانی را به ثبت رساندم. من اصلا در آرزوی رسیدن به مقام های بالاترنبودم تا اینکه خدا به من گفت که وظیفه دارم به کشورم خدمت کنم.
گفتم: "ولی پدر، من اصلا نمی دانم چه کار دارم می کنم."
گفت:"تو دقیقا به همین دلیل آدم مناسب برای پست ریاست جمهوری آمریکا هستی. دهانت را بسته نگه دار و دوستان مرا در مشاغل و پست های مهم منصوب کن آن وقت هیچ مشکلی نخواهی داشت."
گفتم: " اگر در انتخابات پیروز نشدیم چی؟"گفت: "برادرت «جب» می تواند کارها را فل فور درست کند."
من حس طنز خیلی قوی ای دارم، و سعی کردم درمورد حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ یک جوک تعریف کنم. با فروریختن برج های دوقلو مطمئن شدم که به کشور ما حمله شده است. فقط نمی دانستم حمله کننده کیست. داشتم غبار جنگ را تجربه می کردم.
کاندالیزا رایس گفت: "کار گروه القاعده است."
من پرسیدم: "ربطی هم به ال گور دارد؟"
رایس سرش را تکان داد. من قبلا هرگز نشنیده بودم که تروریست های مسلمان به منفجر کردن علاقه داشته باشند، ولی از آن موقع(۱۱ سپتامبر) فراموش شان نکرده ام. من همان موقع از تلویزیون گفتم: "تروریسم بر ضد ملت ما دوام نخواهد آورد. و با آنهایی که خوب متوجه منظور من نشده اند جور دیگری صحبت می کنم: به [...] [...]ها اردنگی خواهیم زد."اولین کسی که به من تلفن زد، «تونی بلر» نخست وزیر انگلیس بود: "جورج! خیالت راحت باشد که بریتانیا تمام مسیر را با تو همراه است. در ضمن، من عاشق آن شلوار لی و چکمه های کابویی ات هستم." من این حمایت او را که به هیچ وجه بی معنی نبود، تحسین می کنم. توی بلر در سال های بعد همچنان یکی از وفادارترین سگ های ملوس آمریکا بوده و مردم نباید با او اینقدر وحشیانه رفتار کنند.
خیلی زود مشخص شد که رفتن به افغانستان و به قدرت رساندن یک دولت فاسد برای مبارزه با تروریسم کافی نبوده. می بایست به عراقستان حمله می کردیم. مردم از من انتقاد کرده اند که چرا به سازمان «سیا» اجازه دادم شکنجه با آب را مجاز بشمارد. خب، اجازه بدهید همین جا بگویم اطلاعاتی که از طریق شکنجه با آب به دست آمد از چندین حمله به آمریکا پیشگیری کرد، هرچند متأسفانه خود حمله به عراقستان کار اشتباهی بود. تا حدودی متأسفم که اطلاعات ما درمورد سلاح های کشتار جمعی عراقستان کاملا اشتباه بوده است.
وقتی فکر می کنم، بابت اینکه مأموریت عراقستان را "انجام شده" خواندم، احساس تأسف می کنم چون این کشور دچار هرج و مرج و اغتشاش شد، ولی درعین حال افتخار می کنم که توانستم دموکراسی و ارزش های مسیحیت را به آن بخش از دنیا ببرم، و اگر اشتباهی هم رخ داده باشد، یقینا ازسوی دیگران بوده. اجازه بدهید در اینجا به وضوح بگویم كه من به طور جدی به گسترش «جهاد آزادی» در ایرانستان و سوریه و فرانسه فكر می كردم.
دردناک ترین لحظه دوران ریاست جمهوری من آن موقع بود که وقتی پس از «توفان کاترینا» سیاهپوستان را به دست تقدیر سپردم، مرا نژادپرست خواندند. چیزی نمی توانست فراتر از حقیقت باشد. دلیل اینکه من برای سیاهپوست ها تقریبا هیچ کاری انجام ندادم؛ این بود که آنها فقیر بودند و در انتخابات ریاست جمهوری هم به دموکرات ها رأی داده بودند. من هم دقیقا مثل دیگران از حرص و طمع بخش مالی که اقتصاد آمریکا را به زانو درآورد، شوکه شدم. در اینجا صراحتا می گویم که دوستان پدرم هرگز به من نگفتند که فقدان کامل قوانین مالی و معافیت مالیاتی برای ثروتمندان، فاجعه آمیز خواهد بود.
خدای من! ظاهرا دیگر جا کم آورده ام و نمی توانم از نقش مؤثر خودم در گرم شدن جهان، بگویم، ولی وقتی برای آخرین بار داشتم از «کاخ سفید» بیرون می رفتم، سگ کوچولویم «بارنی» روی چمن های محوطه آنجا کثافت کرد. زانو زدم تا آنجا را که سگم کثیف کرده بود، تمیز کنم، ولی با خودم فکر کردم: "گندش بزنند! این کثافت را می گذارم برای نفر بعدی!"
جان کریس/ گاردین/ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۰ / مترجم: فرشید عطایی
از اول هم معلوم بود، نبود؟
جبهه هواداران رییس دفتر، اعلام موجودیت کرده است و تابناک نوشت: شب گذشته جبهه «عدالت و رفاه»، با محوریت حمایت از رئیس دفتر دکتر احمدینژاد، رسما اعلام موجودیت کرد. همچنین در پلاکاردهای تبلیغی این مراسم به عنوان حامیان، نام جمعیت وعاظ ولایی، ستاد امتداد مهر، ستاد حامیان ولایت، ستاد مهرورزی، گروه 72 ایران اسلامی، حزب رفاه ایرانیان و حزب توسعه و چند نام دیگر به چشم میخورد.
به هر حال از اول هم مشخص بود، نبود؟ شخصی که ا.ن آن را دست راست خود و بازوی توانمند دولت می نامد ، گمان می رفت که چنین برنامه ای در سرشان باشد. دولت دهم پس از انتخابات سال گذشته که وجهه اش آسیب دید. از طرفی افاضات اسفندیار ِ دولت نیز کاملا واضح بود که در جهت ترمیم آن است. شخصی که دو ماه یک بار حرفی بزند و بخواهد روحانیت ِ نظام را متلاطم کند ، مبرهن است که حرف هایش از روی عقیده نبوده و بلکه فقط برای عزیز شدن میان مردم و اصلاح جلوه و وجهه اقتدارگرایان چنین بی پروا حاضر است به مقدسات توهین نماید. به هر حال وقتی که بوی قدرت می رسد ، برای خیلی ها دین و ایمان کم رنگ تر می شود، ای کاش که اسفندیار رحیم مشایی از روی اعتقادش چنین بگوید! کاش ... .
خبرهای خوبی به گوش نمی رسد. کیست که ما را یاری کند؟ توکل بر خدا...
امروز چه خوب است...

یاسمین لوی خواننده ی اسرائیلی ، بیست و سوم دسامبر ۱۹۷۵ در اورشلیم بدنیا آمد . پدر او اسحاق لوی آهنگساز و آواز خوان مذهبی بود که پژوهشِ زیادی در زمینه ی پراکندگی موسیقی اسپانیایی – یهودی داشته است . او سردبیر مجله ی زبان Ladino Aki Yerushalayim بود .
امروز خیلی خوبم. شکر خدا، صبح را با Yasmin Levy آغاز کرده و امیدوارم تا شب کسی بر روی این اعصاب پست و بلند ما گام نگذارد که مجبور شوم ، جواد یساری گوش کنم و تخمه ژاپنی صرف کنم.
عزتتان مستدام دوستان اما اگر این Track و اثر بی نظیر را گوش ندهید مطمئنن به دام جواد و عباس گرفتار هستید!
عزتتان مستدام دوستان اما اگر این Track و اثر بی نظیر را گوش ندهید مطمئنن به دام جواد و عباس گرفتار هستید!
(اندکی شکیبا باشید تا با سرعت اینترنت ایران، یاسمین لوی لود شود)
یک نامه...
نامه سرگشاده جمعی از فعالان اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مطبوعاتی استان زنجان
به ریاست محترم قوه قضاییه در حمایت از شکواییه
هفت شخصیت برجسته سیاسی اصلاح طلب از سردار مشفقبه نام خداوند جان و خرد
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات هموطنان روزه دار در ماه میهمانی خداوند بخشنده و مهربان ، بهره گیری از فیوضات شب های قدر و عرض تسلیت به محضر همه آزادگان و نیک اندیشان جهان به ویژه شیعیان شهید محراب حضرت علی (ع) به مناسبت ایام سوگواری و شهادت آن امام شهید راه عدالت ، آزادی و معنویت. 1- انتشار فایل صوتی و متن پیاده شده سخنرانی سردار مشفق که ظاهراً جزو فرماندهان ارشد قرارگاه ثارالله سپاه و ... می باشد و صحت آن را معاون سیاسی سپاه تأیید کرده و بر محتوی آن تأکیده نموده به یکی از مهمترین موضوعات سیاسی روز تبدیل شده و با موجی از واکنش ها و موضع گیریها مواجه گردیده است.در این میان ارائه شکواییه هفت تن از شخصیت های برجسته و مشهور سیاسی اصلاح طلب آقایان " محسن امین زاده ، مصطفی تاج زاده ، عبداله رمضان زاده ، فیض اله عرب سرخی ،محسن صفایی فراهانی ، محسن میردامادی و بهزاد نبوی" از سردار مشفق به قوه قضاییه جهت رسیدگی به اتهامات و افتراهایی که به آنان نسبت داده ، با پاسخی غیر منتظره و غیر حقوقی برخورد با شاکیان و بازداشت مجدد تعدادی از آنان ، روبرو گردید که حقیقتاً زنگ خطر را برای همه ایرانیان مسئول و حتی وفاداران به آرمان های حداقلی انقلاب اسلامی ایران به صدا در آورد و ادعاها و شعارهای کسانی که زمینه های حقوقی و قانونی کشور را برای اقدام و پیگیری معترضین مهیا معرفی می کردند ،در مقام آزمون و عمل بسی ناشکیبا ،سست و جانبدارانه نمایاند.
ثبوتی در افطاری اصلاح طلبان
دو شب گذشته مراسم افطاری اصلاح طلبان با حضورر پروفسور ثبوتی و نمایندگان زنجان در مجلس شورای اسلامی پایان یافت. در این مراسم که با حضور بیش از 700 اصلاح طلب برگزار شده بود. جمشید انصاری اولین سخنران مجلس بود که پس از آن پروفسور ثبوتی ، رییس و بنیانگذار برکنار شده مرکز تحصیلات علوم پایه زنجان سخنانی درباره برکناری وی و اتفاقات اخیر پرداخت. وی در سخنانش تلویحاٌ از خداوند خواستار ِ سرِ عقل آمدن برخی ! شده و گفت: کسانی که حالا می گویند ما مسلمان نیستیم، در آن زمانی که برخی از زنان ِ این مملکت لباسِ مینی ژوب به تن داشتند، همان هایی هستند که دستشان به مینی جوپ مادرشان نمی رسید! ما استاد دانشگاه بودیم. وی ادامه داد: بنده با رییس نهادهای رهبری در دانشگاه ها دوست بوده و هستم و بارها از ایشان تقاضای معرفی شخصی به عنوان نماینده رهبری در دانشگاه را هم کتباً و هم شفاهاً کرده ام که ایشان فرموده بود دانشگاه شما کوچک است و دانشجویان زیادی ندارد، شما نماینده من در آن دانشگاه. لازم به ذکر است مراسم شب 21 رمضان نیز با حضور اصلاح طلبان برقرار خواهد.
***
ویژه نامه "یادگار ماندگار" ضمیمه رایگان هفته نامه پیام زنجان در شماره 704 این ویژه نامه به مناسبت برکناری پروفسور ثبوتی از ریاست مرکز تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان در 12 صفحه منتشر شد و در مراسم افطاری اصلاح طلبان استان که شب گذشته برگزار گردید نیز توزیع شد. فایل نسخه اینترنتی (pdf) را نیز دوستان ِ عزیز می توانند از لینک زیر دانلود نمایند.
جانا سخن از زبان ما می گویی...
آیت الله امجد : ما (طلبه ها ) مبلغیم لازم هم نیست که در مسائل سیاسی وارد شویم که مردم را گیج و ویج کنیم مردم در مسائل سیاسی خیلی از ما جلوترند در جریان امور هستند این نیست که بی اطلاع باشند ما وظیفه مان تبلیغ و ارشاد و هدایت مردم می باشد ما وظیفه مان اینست که مردم به قرآن و اهل بیت ارادت پیدا نمایند وقتی ارادت پیدا کردند خودشان هدایت می شوند لازم نیست اختلافات را بیان کنیم لازم نیست به اتکای روزنامه ای حرف بزنیم نه آقا باید به اتکا قرآن و حدیث حرف بزنیم مردم هم می خرند ولی اگر بگوییم اینطور کنید آنطور کنید بر می گردند می گویند شما خودتان چرا نمی کنید.
نه ، دیگر هیچ چیز مهم نیست...
شاید اگر موسیقی نبود ، بشر هم تا کنون در دنیایی بی عاطفه و احساس نمی توانست دست به چنین کارهایی بزند. کلا عاطفه و احساس را می گویم. که هر چه که می کشیم از وجودش است! بودن اش یک درد ، نبودن اش هزار درد. زبان موسیقی ، تنها زبانی است که می تواند ، وحدت را برای مخاطبان اش رقم بزند. زمانی که چند نفر تحت تاثیر یک موسیقی قرار می گیرند ، ممکن است دست به هر کاری بزنند ، آنجا است که معنی موسیقی و رسالت آن هویدا می شود. موسیقی که چند مدت است گوش می کنم ، آهنگی به سبک راک ، از گزوه متالیکا است ، به نام No nothing else matters که خواننده آن جیمز است. این آهنگ تقریبا فلسفی گذری در باب انسانیت دارد. آهنگی که می خواهد مخاطبان خود را بشناسند. واقعا لذت بخش است ، گوش کردن چنین آهنگ هایی در چنین روزگار افسرده... شما هم اگر مایل باشید می توانید دانلود اش کنید ، ترجمه ی آهنگ را هم تهیه کردم و خالی از لطف نیست...
****
So close no matter how far
خیلی نزدیک , مهم نیست چقدر
couldn't be much more from the heart
نزدیک تر از قلبت نمی تواند باشد
forever trusting who we are
همیشه اعتماد داشتیم به کسی که هستیم
and nothing else matters
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
خیلی نزدیک , مهم نیست چقدر
couldn't be much more from the heart
نزدیک تر از قلبت نمی تواند باشد
forever trusting who we are
همیشه اعتماد داشتیم به کسی که هستیم
and nothing else matters
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
***
never opened myself this way
هرگز خودم رو این طور بیان نکرده بودم
life is ours, we live it our way
زندگی برای ماست , ما در زندگی خود زنگی میکنیم
all these words I don't just say
تمام این حرف ها رو من فقط نمیگم
and nothing else matter
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
هرگز خودم رو این طور بیان نکرده بودم
life is ours, we live it our way
زندگی برای ماست , ما در زندگی خود زنگی میکنیم
all these words I don't just say
تمام این حرف ها رو من فقط نمیگم
and nothing else matter
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
***
trust I seek and I find in you
به چیزی که میگفتم اعتماد کردم و اون رو در تو پیدا کردم
every day for us something new
هر روز برای ما چیزه جدیدی هست
open mind for a different view
برای دید متفاوت چشم و ذهنت رو باز کن
and nothing else matters
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
trust I seek and I find in you
به چیزی که میگفتم اعتماد کردم و اون رو در تو پیدا کردم
every day for us something new
هر روز برای ما چیزه جدیدی هست
open mind for a different view
برای دید متفاوت چشم و ذهنت رو باز کن
and nothing else matters
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
***
never cared for what they say
هرگز به چیزی که میگفتن اهمیت ندادیم
never cared for games they play
هرگز به بازی هایی که میکردن اهمیتی ندادی
so close no matter how far
خیلی نزدیک , مهم نیست چقدر
couldn't be much more from the heart
نزدیک تر از قلبت نمی تواند باشد
forever trusting who we are
همیشه به کسی که بودیم اعتماد داشتیم
no nothing else matters
نه , دیگه هیچ چیز مهم نیست
never cared for what they say
هرگز به چیزی که میگفتن اهمیت ندادیم
never cared for games they play
هرگز به بازی هایی که میکردن اهمیتی ندادی
so close no matter how far
خیلی نزدیک , مهم نیست چقدر
couldn't be much more from the heart
نزدیک تر از قلبت نمی تواند باشد
forever trusting who we are
همیشه به کسی که بودیم اعتماد داشتیم
no nothing else matters
نه , دیگه هیچ چیز مهم نیست
***
از اینجا دانلود کنید
روح بزرگ ...
عقربه های ساعت حوالی 8 شب را می چرخید که تلفن همراه زنگ خورد. 20 دقیقه ای صحبت ها طول کشید. 3 روزی می شد که فارغ از مسائل روزگار بودم . آن 20 دقیقه مکالمه نیز زمانی انجام گرفت که در ایران نبودم و از هیچ مسئله ای خبر نداشتم. وقتی بواسطه ی آن صحبت ها، خبر درگذشت آیت ا... منتظری را شنیدم ، حسی عجیب و غریب پیدا کردم ، نه خوشحال بودم و نه ناراحت ، نه در حالت تعمق و نه در حال تفکر! حسی که شاید بیشتر به منگی و مستی شبیه بود. چهل و چند روزی می شود که دیگر با سیاست ، اجتماع و ... کاری ندارم و سعی میکنم بیشتر به روح و روان ام برسم، تا اینکه فکرم را درگیر مسائلی ولو، ناچیز بکنم. آن شب در هتل ، وقتی کانال bbc را می دیدم ، مصاحبه ای دل نشین، از منتظری ِ بزرگ پخش می شد که عماد الدین باقی آن را ترتیب داده بود. فضا ، کاملا ً صمیمانه و در عین حال آماتوری بود که خود ِ این نکته ، برای هر بیننده ای ، متانت و ساده زیستی واقعی یک مرجع را پر رنگ تر و جذاب تر کرده بود. منتظری مرجع تقلید خیلی ها بود. روح بزرگ اش بود که او را در تاریخ محبوب کرده است. حالا او آزاد و رها می پرد و از چنگ کسانی که تیشه به ریشه اش می زدند، برای همیشه آزاد است. دیگر حصری در کار نیست، گرچه هنوز هستند بسیاری که از جسم ِ بی جان اش رعشه بر تنشان می افتد... . ***
دیروز زنجان ، شاهد مراسمی بود که جمعی از روحانیون ، علما و مردمی کاملا عادی، برای گرامی داشتن یاد و خاطره ی یک بزرگوار ترتیب داده بودند. اما 2 شب قبل، اعلامیه های مراسم را در سطح شهر کوچک زنجان ، کسانی با عشق ، اعتقاد و از سر ِ دلسوزی بر سینه ی دیوار می چسباندند. صبح روز مراسم اما ، خبری حتی از تکه های اعلامیه ها در شهر نبود! به نظر می رسد ، آنانی که رعشه بر تن ِ ضعیفشان افتاده و هنوز از نام و نشان منتظری مرعوب هستند، چنان اعلامیه ها را نابود کردند که گویی شهر زنجان خبری از درگذشت یک مرجع دینی ندارد و در بی خبری به سر می برد. دیروز ساعت 2 و 45 دقیقه یعنی کمتر از 15 دقیقه به شروع مراسم ، درب های مسجد جامع زنجان را بسته بودند و مانع از برگزاری می شدند. انگار طرف حساب شان مردمی کافر است و مسجد بت خانه! البته اگر پایش بیافتد ، نابود کردن مسجد و مردم ، برای فراهم آوردن اسباب ریاست و حکومت، برایشان امری است پیش پا افتاده ... .
کروبی ، موسوی و زیرکی های سیاسی شان!
مهدی کروبی را چه قبل و چه بعد از انتخابات های 84 و 84 کمتر کسی قبول داشت و عقاید سیاسی اش برای مردم آشنا نبود. اما اکنون حامیان او تنها مردمی هستند که او را واقعا از صمیم قلب قبول داشته و به هر قیمتی از اعتقاد ِ سیاسی شان نسبت به او پا پس نمی کشند. حامیان کروبی را اکثرا طیف های خاصی از دانشجویان تشکیل داده و آنها را می توان اگرچه در اقلیت ولی افرادی روشن فکر به معنای واقعی خواند که این بار فقط برای اندیشه ی سیاسی شان پای صندوق ها آمده بودند نه برای پول ، سهام ، مسکن و ... . مهدی کروبی ، بعد از حوادث انتخابات اخیر یا به قول او فتنه های اخیر ، باطن ِ سیاسی خود را به یک جامعه نشان داد.سالهای درازی بود که مردم نه تنها از روحانیت و هدایت اش، کم کم منحرف می شدند بلکه به سخره گرفتن مسلک روحانی بودن، نقل و نبات محافل شبانه شان شده بود، که بینش خاتمی بعد از خرداد 76 و روشن گری برخی مسائل توسط کروبی ، جایگاه روحانیت را در بین مردم رفیع تر ساخت. اما کروبی در وضع فعلی ، شجاعتی خاص پیدا کرده است ، البته منهای برخی مراجع معروف که به مراتب وجودشان در خیلی از اوقات ناجی ِ مردم بوده است. به نظرم شجاعت شیخ ِ ما از همان حقه ها و عوام فریبی های دولت نهم که با برپا کردن ِ مناظره ها و به چالش کشیدن انتخابات در رسانه های جمعی نشئت گرفته است. گرچه دولت ا.ن به هیچ عنوان تا به اینجای قضیه را نخوانده بود و ملت را سفیه خوانده بود! مهدی کروبی از این فرصت استفاده ای به موقع کرده و نظراتش را در عناوینی مثل نامه های محرمانه ، گفتگو ها و ... مطرح کرد. تا چند سال پیش حامیان کنونی کروبی نه تنها وی را نمی شناختند بلکه در مخیله ی آنها فرض ِ محال بود اگر خود را در صف ِ حامیان او می دیدند! نکته بعدی که به ذهن می رسد و باعث ایجاد مبادلات ِ سنگین سیاسی در ذهن شده ، این که نام میرحسین موسوی از زبان ها کمتر و نشان اش کمرنگ تر شده است؟ به نظر می رسد موسوی نیز ، راه اصولگرایان را، البته از نوع ِ معقول و مشروع اش ، پسندیده و سیاسی کاری در خفا را به آشکار کردن ایده هایش برای جلوگیری از تخریب های حکومتی ترجیح داده است. کاری که به نظر برخی، سالها خاتمی و دولت اش نکرده و به همین دلیل مورد نقد بعضی از ارباب مطبوعات و سران اصلاحات بوده است. به نظر می رسد دلیل پیروزی قاطع ِ ! اصولگرایان ، همین پنهان کاری ها، البته از نوع غیراخلاقی بوده است! باید انصاف داشت که میر حسین موسوی اکنون بهترین طریق را برای ستاندن حقوق مردم و خود در پیش گرفته است.
***
پاسخ مهدی کروبی به اظهارات نوری همدانی ، دلالت بر شجاعتی دارد که تا سال ها پیش تقریبا کمتر کسی جرات ِ پاسخ دادن به مراجع عظام ! را داشت. کروبی در آن نامه بهترین نکات را به نوری یادآور می شود ، که احتمالا ً تمام راه ها برای گرفتن ِ اشکالات قانونی توسط حکومت، بسته شده است! گرچه حکومت و دولت قانون گریز ، برایش شیخ و سید ، جوان و پیر و ... فرقی نمی کند و مهم ترین اصل برایش دوام آوردن به هر قیمتی است. همانطور که امروزه خشونت ِ دولتی کشور را فرا گرفته و بسیاری از همنوعان ما در زندان ها، مورد تعدی و جنایت قرار گرفته اند و شکنجه های فیزیکی و روحی وارد شده بر آن ها همه را به خشم و تحیر و دنیا را به واکنش واداشته است. وقتی این امور ِ غیرانسانی برای ِ یک دولت و حکومت ناچیز نباشد ، قطعا ً انتظار محاکمه و صدور احکامی مثل حبس ابد و اعدام برای کروبی و امثالهم نیز دور از ذهن نیست!
***
پاسخ مهدی کروبی به اظهارات نوری همدانی ، دلالت بر شجاعتی دارد که تا سال ها پیش تقریبا کمتر کسی جرات ِ پاسخ دادن به مراجع عظام ! را داشت. کروبی در آن نامه بهترین نکات را به نوری یادآور می شود ، که احتمالا ً تمام راه ها برای گرفتن ِ اشکالات قانونی توسط حکومت، بسته شده است! گرچه حکومت و دولت قانون گریز ، برایش شیخ و سید ، جوان و پیر و ... فرقی نمی کند و مهم ترین اصل برایش دوام آوردن به هر قیمتی است. همانطور که امروزه خشونت ِ دولتی کشور را فرا گرفته و بسیاری از همنوعان ما در زندان ها، مورد تعدی و جنایت قرار گرفته اند و شکنجه های فیزیکی و روحی وارد شده بر آن ها همه را به خشم و تحیر و دنیا را به واکنش واداشته است. وقتی این امور ِ غیرانسانی برای ِ یک دولت و حکومت ناچیز نباشد ، قطعا ً انتظار محاکمه و صدور احکامی مثل حبس ابد و اعدام برای کروبی و امثالهم نیز دور از ذهن نیست!
تصویری از مردانی که بی نظیر بودند...
عکس بالا ، روایتی است از دوران طلایی ِ مردانی بزرگ که حالا فقط شاید تنی از آنها در حیات باشند. این تصویر مربوط به سال 1358 است و مجلس خبرگان قانون اساسی است. عکس اما عکسی است نادیده از دوه ای که ایران را بزرگترین شخصیتها و محبوبترین افراد اداره می کردند. حالا بیات زنجانی (همشهری ِ من) آیت الله شده و به نوعی شاید شجاعتی خاص پیدا کرده باشد. بنی صدر که حالا در فرانسه با عصایش مشغول پیاده روی است و از دور ناظرو منتقد شده است. بهشتی ، باهنر و طالقانی حالا دیگر راحت تر هستند. بزرگانی که تاریخ ایران کمتر نظیری مثل آنها به خود دیده است. چه بسا که احتمال منزوی شدن آنها و محصور نمودنشان توسط دولتمردان کنونی دور از ذهن نبود. حیف که امثال بهشتی ها تنها سرمایه خود ، عمرشان را به پای نهالی به نام انقلاب گذاشتند. حالا اما آن نهال درختی شده که فرزند بهشتی و امثال آن را می بلعد! چه نامرد شده است این زمانه... .
***
از چپ به راست: آیت الله بیات زنجانی - مرحوم آیت الله سیدمحمود طالقانی- ناشناس - شهید دکتر محمدجواد باهنر - بنی صدر - دکتر عباس شیبانی - شهید آیت الله دکتر سیدمحمد بهشتی (به نقل از نو اندیش)
***
آپدیت دوم: مخاطبی نظر گذاشته بود که بنی صدر اکنون در فرانسه است ، نوشته اصلاح شد. نکته ثانی این که آن خواننده ی محترم به کودتای ِ! سال 60 اشاره کرده بود مبنی بر این که بنی صدر از آن زمان تا کنون مشغول مبارزه علیه جمهوری اسلامی است. بنی صدر اگر مرد بود با عشوه های زنانه از مملکت اش خارج نمی شد و مانند سایرین پای اعتقادش می ایستاد. باید اشاره کنم که خیلی ها را دیده ایم که از دور دست ها مشغول مبارزاتی هستند که انتهای آن فقط شب نشینی هایی است که در خانه ای گرم و نرم همراه با استیک و مقداری شامپاین!. امثال این مبارزین را زیاد دیده ایم: شعبان بی مخ! صور اسرافیل ، فرح پهلوی و همان ولیعهد معروف. مبارزه ی واقعی را اما امثال منتظری با تحمل سالها محصور بودن ، صانعی با تحمل هزاران زخم زبان ، موسوی با تحمل بی عدالتی ، کروبی با تحمل تحقیر، انجام می دهند. نوشته ی بالا اصلاح شد ، اما عقیده ی من نه !
آپدیت دوم: مخاطبی نظر گذاشته بود که بنی صدر اکنون در فرانسه است ، نوشته اصلاح شد. نکته ثانی این که آن خواننده ی محترم به کودتای ِ! سال 60 اشاره کرده بود مبنی بر این که بنی صدر از آن زمان تا کنون مشغول مبارزه علیه جمهوری اسلامی است. بنی صدر اگر مرد بود با عشوه های زنانه از مملکت اش خارج نمی شد و مانند سایرین پای اعتقادش می ایستاد. باید اشاره کنم که خیلی ها را دیده ایم که از دور دست ها مشغول مبارزاتی هستند که انتهای آن فقط شب نشینی هایی است که در خانه ای گرم و نرم همراه با استیک و مقداری شامپاین!. امثال این مبارزین را زیاد دیده ایم: شعبان بی مخ! صور اسرافیل ، فرح پهلوی و همان ولیعهد معروف. مبارزه ی واقعی را اما امثال منتظری با تحمل سالها محصور بودن ، صانعی با تحمل هزاران زخم زبان ، موسوی با تحمل بی عدالتی ، کروبی با تحمل تحقیر، انجام می دهند. نوشته ی بالا اصلاح شد ، اما عقیده ی من نه !
هر روز اخبار سیاه ...
با این کار نسبتا وقیح و بودار، روح و روان یک قاضی، دیگر کاملا ً شاد شد. قاضی خان ، شاد باش که دیگر وارثان ِ به حق ات! ، راه ِ تو را خواهند رفت و با کار ِ اخیری که انجام دادند، به شما و پیشگاه تان ادای احترامی تمام قامت کردند. در کنار مردم ، کم نیست از شرق ها ، هم میهن ها ، اعتماد ملی ها ، جراید و سایت هایی که شما و هم کیشان ِ تان، تاب و توان دیدن اعتقادات حق و شیرین شان را ندارید. هنوز آخر دنیا نرسیده است و آزاده ها خدایی برای خود دارند. امید هنوز زنده است برای بیان آزادی ... .
***
بالای دار هرگز!
شاید این مکان هم برای بعضی آشنا باشد! مکانی امن! و مقدس به نام بازداشتگاه. نقلی و جمع و جور. جایی برای تعلیم و تربیت کسانی که شاید، بی اجازه برای احقاق حقوق شان، خس و خاشاک بازی در آورده بودند. زندانی که ، زندانی هایش به قول قاضی ِ مطلب بالایمان ، فقط از اجباری بودن ورزش گلایه دارند ، که آن هم با عنایت مسئولین حذف خواهد شد! اینجا ، مکانی است ، که به واسطه ی نقل قول ها شنیده ام ، برای زندانی ها البته با رعایت کامل حرمت انسانی و به صورت بشر دوستانه ، آب را بر کف ِ کانتیر ریخته و حکما زندانی شنیده ی ما نیز، برای نجات خود از درد تشنگی ، مجبور به چشیدن و لیسیدن آن است ... . الله اعلم. اما این را بنده ها نیز اعلم هستند که سخت است وقتی بی جهت پشت مبیله های فلزی ِ سردی باشی که برایت آیینه دق است ... . بی گناه تا پای دار می رود ، اما بالای دار هرگز/,
***
اینترنت به شدت نیاز به پالایش دارد
***
اینترنت به شدت نیاز به پالایش دارد
تا بوده است، مرتجعین وجود داشته اند. شاید یک دلیل وجودشان، خودمان باشیم. تیتر فوق ، بیانی است من باب ِ آزادی اندیشه به معنای کلمه واقعی ، البته کار ِ ایرانی جماعت همیشه بالعکس است! نمی دانم چرا هر طرف که می روم متن هایم به مبحث آزادی ختم می شود؟ مگر چیست، این آزادی که باید به خاطرش کشته شوی ، از جان و مال و ناموس هم بگذری اما آخرش هم ... . اینترنت را که پالایش کنند، ممکن است من ، امثالم و شاید برخی از دوستان، از تیغ پالایش آنها در امان نباشیم. خب این هم یک نوع از آزادی است دیگر ، آزادی ِ اجباری! امیدوارم به تیغ اش گیر نکنیم. چون تنها دل خوشی مان همین خانه ی سوت و کور است.
***
اما جمله ی مفهومی بالا را، مالک حقوقی ِ! مخابرات فرموده است. اما دریغ از اینکه ، مالکین نگون بخت از کجا باید بفهمند که مکالمه هایشان ، شنود می شود یا نه؟ از کجا بدانند شما سپاهی هستید یا نه؟ پیامکی هم اینچنین امروز آمده بود اما شرمنده بودم از ارسال آن به دوستان: " همراه اول: هيچكس تنها نيست، هميشه يك نفر به صحبتهاي شما گوش فرا ميدهد! همراه اول شما، سپاه"
اما توصیه ای به مخاطبان احتمالی: احتیاط شرط عقل است ... محتاطیم ، پس هستیم ... .
***
این تیتر نازیبا هم آخرین خبر منفی امروز است که خواندم. کوروش ، خشایار و دیگر پادشاهان، اینک نه تنها به خاطر مسئل بشر دوستانه ی این نظام بلکه تقریبا به خاطر ِ همه اوضاع ِ کنونی ، تن ِ شریفشان در گور می لرزد وقتی که ایران ِ با ابهت و بی نظیرشان را در انتهای جدول عرصه های بین المللی نظاره می کنند. واقعا ً کجا رفت آن همه ابهتی که ایران و ایرانی در کل ِ فرنگ و جای جای ِ دنیا داشت؟ کجاست آن احترام و عزتی که عرب و فرنگ تا همین نزدیکی ها روا می داشتند و ایرانی را بتی برای خود می دانستند؟ کاش اما مشکل ، همین فراموش شدن ِ تمدن غنی مان بود... وقتی هر روز اخبار منفی و پر درد را در صفحات وب و روزنامه های مختلف می بینم ، احساس تنهایی می کنم. تنها خاصیت این خبر ها ، آنجاست که در زمان تنهایی ، یاد خدایی می افتم که از رگ گردن نزدیک تر است. امید زنده می شود و من امیدوار اما بلاواسطه نه! بلکه به لطف تکیه گاهی مثل "عادل".
قدیمی ولی زیبا ...


آهنگی هست که تقریبا آن را هر چند روز از روی اجبار! باید گوش کنم. کامپیوترم در منزل ، در دفترم ، تو mp3 و تو ماشینم... . هرجا که اثری از من باشد ، آن آهنگم همان جا یا وجود دارد ، یا در حال پخش است. آهنگ ِ معنا دار ِ Shape of My Heart (شکل قلب من) اثری که گوردن متیو سونر یا همان استینگ ِ 60 ساله به واسطه ی اشعار ِ معنادار و صدای عاشق اش آن را ماندگار کرد. اگر دقت کرده و خاطرتان باشد ، سامان مقدم در فیلم "پارتی" از آهنگ Desert (صحرا) استینگ استفاده کرده است. استینگ بعد از حوادث تلخ انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران ، خواستار آزادی کیان تاجبخش شد. گوردون متیو سونر ترانه ی "شکل قلب من" را در سال 93 ساخت و یک سال بعد لوک بسون کارگردان فیلم لئون یا حرفه ای، این ترانه ی معناگرا را به انتهای فیلم اش اضافه کرد. شعر ترانه ، روایت یک قمارباز حرفه ای است که برای بردن، بازی نمی کند بلکه در جستجوی یک قانون منطقی و حتی الهی در بازی مبتنی بر شانس هست. قماربازی که شعر ِ این ترانه روایت می کند ، انسانی است که توانایی بروز احساساتش را به دلیل ترس از لو رفتن و رو شدن دستش، ندارد. در حقیقت او حتی سعی و تلاشی هم برای انجام دادن این کار ندارد. شعر این فوق العاده ترانه را برای لذت بردن برخی از مخاطبین احتمالی که ، شاید تمایلی به گوش دادن آهنگش نداشته باشند را در زیر می آورم. هرچند طولانی است ، اما باور بفرمایید که با خواندنش می توان معنی هنر را فهمید.
He deals the cards as a meditationاو با تفكر كارتهايش را بازي ميكند
And those he plays never suspect
در كارتهاي بازي او شك وجود ندارد
He doesnt play for the money he wins
او براي بردن پول بازي نميكند
He doesnt play for the respect
او براي جلب احترام بازي نميكند
He deals the cards to find the answer
او براي رسيدن به يك جواب كارتها را بازي ميكند
The sacred geometry of chance
محاسبة مقدس احتمالات
The hidden law of probable outcome
قانون پنهاني از نتيجه احتمالي
The numbers lead a dance
اعداد رقصي را در پي دارند
***
I know that the spades are the swords of a soldier
ميدانم كه پيك شمشير سرباز است
I know that the clubs are weapons of war
ميدانم كه خاج سلاح جنگ است
I know that diamonds mean money for this art
ميدانم كه خشت به معني پول براي اين هنر است
But thats not the shape of my heart
اما هيچ كدام شكل قلب من نيست
***
He may play the jack of diamonds
ممكن است سرباز خشت بازي كند
He may lay the queen of spades
شايد بي بي پيك بازي كند
He may conceal a king in his hand
شايد شاهي را در دستش پنهان كند
While the memory of it fades
تا زماني كه از خاطرها برود
***
And if I told you that I loved you
اگر بگويم كه عاشقت بودهام
Youd maybe think theres something wrong
شايد فكر كني يك چيزي درست در نميآيد
Im not a man of too many faces
من مردي با چهرههاي گوناگون نيستم
The mask I wear is one
نقاب من فقط يكي است
Those who speak know nothing
كسايي كه حرف مي زنند چيزي نميدانند
And find out to their cost
و خودت ارزش آنها را خواهي فهميد
Like those who curse their luck in too many places
مانند كساني كه براي شانس آنها نفريني را در چندين محل قرار دادهاند
And those who smile are lost
و كساني كه مي خندند گم شدهاند
لینک دانلود ترانه ی شکل قلب من ، اثر ماندگار گوردون متیو سونر یا همان استینگ خودمان! از دست ندهید
حال ما خوب است! اما تو باور كن!

میر حسین موسوی اما داغدار است. داغدار بودن من و شما با داغدار بودن یک آدم سیاسی متعهد فرق دارد. او داغدار من و شماست! شاید داغدار هفتاد میلیون جمعیتی که دولت نهم و دهم آنها را بلا نسبت کمثل الگوسپند فرض کرده است. در کنار داغدار بودنش ، باید بدانی تنهاست. سیاستمداری که سیاست قد او را خم کرده و زبان او را کوتاه گرچه می دانیم ما و شما خدایی داریم و یاری خدا نزدیک است. هجمه تلخ رسانه های دولتی ، نشریات ، فیلم ها ، موسیقی ها و تمام سخنرانی های کذایی دولتمردان ! او را نشانه رفته است. مهندس زیاد نگران نباش ، تنها کسی نیستی که مورد کم لطفی قرار گرفته ای. هیتلر هم تنها دیکتاتور نبود. نگران حالت هستیم. اما حال ما خوب است ! تو باور کن!
اشتراک در:
پستها (Atom)
درباره من
- .
- کاش می شد لحظه ای پرواز کرد حرفهای تازه را آغاز کرد کاش می شد خالی از تشویش بود برگ سبزی ، تحفه ی درویش بود کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد، کنارش می نشست کاش با هر دل دلی پیوند داشت هر نگاهی یک سبد لبخند داشت کاشکی لبخندها پایان نداشت سفره ها تشویش آب و نان نداشت کاش می شد ناز را دزدید و برد بوسه را با غنچه هایش چید و برد کاش دیواری میان ما نبود بلکه می شد آن طرف تر را سرود







